تبليغاتX
باغ باران (اشعار رضا پارسی پور دامغانی)
باغ باران (اشعار رضا پارسی پور دامغانی)
بعد مـرگ من« رضا» گـو یـنـداهـل"دامغـان" شهر ما دارد شرابی را که در شیراز نیست 
قالب وبلاگ


سرکویری

" اشک زیره "
             چون نی نه کشیده قد به مرداب شدم

                                              شمعم که به سیر خویشتن آب شدم

            سی سال تمام است که در قلب کویر

                                             چون زیره ز اشک خویش سیراب شدم !!

                                                           رضا پارسی پور

                                              ************************

     افسانهء زیره :

 می گویند : " سالیانی دور کاروانی کولی از هند به کویر کرمان می آید که همراه آنان دختری بوده به نام " زیره " که این دختر در کیسه ای مخمل و زر دوزی شده دانه های زیره  با خود داشت و در کویر کرمان آن دانه ها را به  امید اینکه بارانی بر آنها ببارد به خاک می افشاند ( ولی هرگز بارانی بر آن کشته نبارید )و روز بعد آن کاروان از آنجا می رود . چند ماه بعد زیره یعنی آن دخترک بیمار می شود و میمیرد و وقتی که کاروان به آن محل برمی گردد چشمانشان به دانه های افشاندهء دخترک می افتد که به فسردگی بالا گرفته و عطر شور انگیزی به سراسر دشت می پراکند ، گفتی روح دخترک به عطر دلاویز غمناکی دگرگون شده است ، زیرا همه فریاد برآوردند " زیره " !!

زیره = عطری که بوی ناکامی از آن برمی خاست!!"

از آن پس دهقانان دانه ها را به دگر زمینها افشاندند و برای آنکه بوی دلپذیر آن تباه نشود ، هیچگاه آبش نمی دهند.

آنان زمین را شیار می کنند و دانه ها را می افشانند و زمزمه میکنند که : فردا زیره را آب خواهیم داد. و هر روز این سخن را بازگو می کنند ...!!

زیره ، به فسردگی بالا می گیرد و همچنان تشنه ، به امید آب بالا می آید و از آب خبری نیست.

دهقانان گاه چنین وانمود میکنند که دارند " زیره " را آب می دهند و فریاد می زنند که :" داریم زیره را آب می دهیم "!!

" زیره " همچنان تشنه است ، در زمینی لب تشنه افشانده می شود ، جوانه می زند و تشنه بالا می گیرد و آسمان را هم هیچگاه دل به حال او نمی سوزد. گاه هنگام سپیده دم قطره های شبنمی بر برگهای " زیره " دیده می شود که برخی می گویند :

" این شبنم نیست ، بلکه اشکهای " زیره " است که هر شب فرو می ریزد "!!

سرانجام " زیره " از تشنگی خود سیراب می شود و گاه نیز از یاد می برد که تشنه است. !!

                                            ************************

                                                        جالب بود . نه ؟؟!!

                                         خوب بو کنید . همه جا بوی " زیره "میدهد. !!

                                                         حتّی " باغ باران " !!

راستی ، بهترین نوع زیره ، زیرهء وحشی است که چوپانان هنگام چراندن گلّه از کوههای کویر جمع می کنند که خوشبوترین و معطّرترین نوع زیره است و در یک کلمه باید بگویم عطرش بی نظیر است.

[ شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ] [ 3:14 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]


سرکویری

به مناسبت 28 اُردی بهشت ، روز بزرگداشت " حکیم عمر خیّام نیشابوری "

سرکویری

" خیّامی خوانی "


برخیز و به آن دو چشم بادامی خوان


دف را بنواز و راز بدنامی خوان


تا غصّه بریزد از دل پُر غم ما


می رقص میان جمع و خیّامی خوان  !!


رضا پارسی پور

************************

[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 13:32 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]


سرکویری

امروز  "


تا کی من و تو غم پیاپی بخوریم


افسوس فسانه ی جم و کی بخوریم


یک عمر غم زمانه خوردیم ، امروز


برخیز و بیا به روی هم  می بخوریم 


رضاپارسی پور

************************

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 15:6 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]


سرکویری

" سایه ی تاک "


دارم دلی از غم آسمانی در خاک


دُردی کش ساغر معانی در خاک


بی سایه ی تاک چون نظر کردم نیست


نوری به چراغ زندگانی در خاک  !!


رضاپارسی پور

************************

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:7 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]

سرکویری

" شوق نماز "


ماهی که به شور شب شکر ریزد کو


افیون به شراب من بیامیزد ، کو


صبح است و اذان و در دلم شوق نماز


مستی که ز جای خویش برخیزد کو  ؟!


رضاپارسی پور - حوزه ی هنری

************************

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:6 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]


سرکویری

" راز روزی "


نخواندی راز روزی را چو روزی


عبث هی روز و شب بر هم بدوزی


مثال از روشنی چون آفتاب است


از آن رو نام آن گفتند ، روزی  !!


رضاپارسی پور - حوزه ی هنری

************************

[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 1:39 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]


سرکویری

" دنیا "


گاهی به فراز و گه نشیبی دنیا


زندان گل گندم و سیبی دنیا


در کار تو رندانه نظر کردم چون


معشوقه ی روز و شب فریبی دنیا  !!


رضاپارسی پور

************************

[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 1:15 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]





**************

جای ابراهیم خالی


هی  زرنگان رنگمان کردند با این رنگها

بین ما با ما فراق افتاده بس فرسنگها


روشن از نور محبّت ، یک چراغ خانه نیست

جای ابراهیم خالی تا بتابد سنگها


آمد و رفتن دگر در این سرا بیهودگی است

سر یکی سالم نخواهد برد جان از جنگها


سجده گاهی باز کو این نیمه شب تا سر کنم

ناله هایی سرخ تر از خامه ی ارژنگها


سر نمی بیند ز کبرش بر زمین ، افتاده ای

از کدامین آسمان تابیده این فرهنگ ها


آرزوها پخته بودیم از سر خامی ، ببین

سوخت کام ما ز غفلت چون در آتش بنگها


ماهیان از تشنگی خوردند شوراب کویر

هفت دریا مفت چنگ لشگر خرچنگها


همچو حافظ غصّه خوردم روز و شب امّا " رضا "

نان نخوردم از تنور فتنه و نیرنگها  !!


رضاپارسی پور - سه شنبه   1 - 1 - 1391

************************

سرکویری

" ظلم "


این عید که میراث از آن هشیار است


هنگام طرب به گِردِ گندمزار است


بردار تو تُنگ ماهی و بر سر رود


می ریز که ظلم هم ، کمش بسیار است  !!


رضاپارسی پور

************************

[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 6:5 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]


سرکویری

"
همه خوردیم " !!

دو بیتی گفتم از آشفته حالی


به اَلف و سیصد و سه سی ، جلالی


بریزُم آب پاکی روی دستت


همه خوردیم ، نان ... مالی
  !!

رضاپارسی پور


************************

[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 18:39 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]

ای خوب : سلام . عیدت مبارک .

آرزومندم سال نو ، سالی سرشار از خیر و برکت و نشاط و شادی و سلامتی و موفّقیّت و پیروزی و بهروزی برای تو و اهل تو باشد.

سرکویری

( ماهی سرخ عید )


در کوه ، نهان ز ظلم دقیانوسم


شب خوش که چو شعله ، حبس در فانوسم


چون ماهی سرخ عید ، در تنگ بلور


من فکر رسیدن به اقیانوسم  !!


رضاپارسی پور

************************

[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 23:36 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]


این سروده ام نگاهی دیگر از منظر دیگریست به واژه ی " ققنوس!!

ققنوس

شد غروب ، آمد دوباره

آن نگارین سرنوشتم

در میان باغ حُسنش

من پی سیب بهشتم

یک طرف فانوس و قرآن

یک طرف ، افیون و باده

ساغرم پَر سنگ توبه

در دلم ، آتش فُتاده

ساکتم ، سیگار بر لب

در دلم ، جنگیست ، پنهان

دیو شهوت همچو رستم

برده عقلم ، زابلستان

خوب می خواند دو چشمش

گرم غوغای وجودم ...  !!

او که شد ، با خویش گفتم :

رستم افسانه بودم  !!

من کویری همچو ، دوزخ

چشمه ای بود او گوارا

هر که بر من خُرده گیرد

نیست او از نسل حوّا

باز من مثل همیشه

شرمسار خویش گشتم

خرمنم آتش گرفت و

عاقبت اندیش گشتم

شب رسید از راه باید

نفت در فانوس ریزم

هیمه های توبه ام کو

تا چو ققنوسی بسوزم  ؟!

رضاپارسی پور

************************

[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 6:49 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]

دامغان - 19 - 8 - 1385

سرکویری

" شهر شعر و عرفان "


به آن نوری که عارف را به جان است


به آن شوری که شاعر را بیان است


به گوش خود شنیدم من ز رهبر


که شهر شعر و عرفان ، دامغان است


رضاپارسی پور

************************

[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 1:26 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]

سرکویری

" چشمان شما "


در کوچه ی ما ستاره ها ، فانوسند


مرغان شکسته پر ، همه طاووسند


ای تشنه تر از کویر ، همسایه ی من


چشمان شما عروج اقیانوسند !!


رضاپارسی پور

************************

سرکویری

( گُل آتش )

 

یاری که مراست ، هوس مُل نكند

 

با گُل چه كنم كه فكر بلبل  نكند

 

گبری بزنم مثل اگر سوخته ای

 

آتش كه به آتش نرسد ، گُل نكند !!

 

دامغان - رضاپارسی پور

***********************

[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 1:2 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]


زخم و نمک


زمستان سیاهی گشت و گُم شد دست یاریها

به نان خشک راضی گشته ام مثل قناریها


چه خاک است این که تا خواهی سری بر خشت بگذاری

نمک بر زخم تو ریزد صدای چرخ گاریها


در این باغی که می سوزد شکوفه از یخ و سرما

چه باید چید در میزان بجز از شرمساریها


چو عیسی خون ما یک خُم شراب شام آخر شد

چه مستیها بپا کردند این بی سر حواریها


شکست آن خُم که می نوشید از آن می منوچهری

به خاک افتاد آن جامی که جم را داد یاریها


در این شهری که مُزد شعر را در گور می گیری

پس از مرگت که خواهد داد شاعر ، مُزد قاریها


هوای شاعری بگذار و بگذر زین دُهُل زیرا

چه شرحی می توان داد از خماری در خماریها


فروغی نیست در این شهر و با فانوس می گردم

میان کوچه های خسته از چشم انتظاریها


دریغا سایه ها رفتند و آن همسایه ها آوخ

چه سودی جز زیان دارد دگر این همجواریها


به دور از شهریاران ساکن ویرانه ای هستم

که از ری تا خراسان شهره شد در شهریاریها


کجا دانی چه می بینم در این شبهای بی اختر

خزان بی شرابی هست و بی اخگر بخاریها


ندارم روز خوش یک روز در خاطر که در معنی

چو شمعی سوختم یک عمر در شب زنده داریها


کدامین بند خواهد بست دلها را به یکدیگر

اگر عشق است پس عشق است این بی بند و باریها


هزاران راز را خواندم " رضا " امّا ندانستم

چه ذوقی می برد دیو از چنین آیینه کاریها ؟!


رضاپارسی پور

************************

[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 3:10 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]


سرکویری

" حقیقت "


مردم بنگر ، گرفته و دلگیرند


در چهره جوان و در حقیقت پیرند


گر نیک به حال و روزشان سیر کنی


با اینکه گرسنه اند از هم سیرند  !!


رضاپارسی پور

************************

[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 17:36 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]

سرکویری

" سوخته  "


بینا به نفس به نفس خود تاخته ایم


سنگی به ره کسی نینداخته ایم


با اهل هنر نساخت هرگز چو فلک


دل سوخته و به سوخته ساخته ایم  !!


رضاپارسی پور

************************

[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 4:20 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]


سرکویری

" پرستو در قاف "


الف میم و الف نون و الف کاف


چو من هی شب بباف و روز بشکاف


کجا بگریزد از این غصّه سیمرغ


پرستو رفته با ایرباس تا قاف !!


رضاپارسی پور

************************

[ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 12:31 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]


سرکویری

" ما جرا "


کو مهر ، که مهر آمد و نوروز گذشت


امروز منم شبیه دیروز گذشت


گفتی که چگونه عمر خود سر کردی


عمرم همه شب به پای گِرسوز گذشت !!


رضاپارسی پور

************************

گِرسوز = همان چراغ گردسوز به گویش دامغانی است ، که البته من فکر کنم صحیح ترش ، گُرد سوز باشد و ما هنوز از آن بی خبریم  !!

[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 1:7 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]


درد مرد افکن


من نمی گویم که قصری داشتم ایوان نداشت

گریه کردم در بیابانی که نخلستان نداشت


تا ز دور ابری بَر آمد ، گفتم آب از سر ، گذشت

تیرگی بین ابر بود و ریشه در باران نداشت


آسمان تابید و گُل خندید و انسان گریه کرد

در زمان ما بجز این قصّه ای دوران نداشت


بی شفا من دَرد مَرد اَفکن بگویم با تو چیست

آنکه دست جود با او بود و در کف نان نداشت


بشکند شمع مزارش بر سر آن دیوی که او

خانه ی تاریک دل را روشن از عرفان نداشت


نقشها دیدیم بس شیطان فریب امّا " رضا "

هیچ نقشی لذّت و زیبایی ایمان نداشت  !!


رضاپارسی پور

************************

[ جمعه بیست و هفتم آبان 1390 ] [ 22:7 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]

صد دریای مهتاب


چه می خوانی عبث این ورد واهی ، کر شد این گوشم

چو سقراط حکیمم ، حکم حکمت ، شوکران نوشم


نه با غول بیابان الفتم ، نی با شب یلدا

چو خورشیدم که یک عمری سراسر روشن از هوشم


به شوق از مهر او چون شمع ، آن سان تشنه می سوزم

که صد دریای مهتاب است هر اشکی در آغوشم


چو گُل خار تعلّق نیست چون در پای رفتارم

به گیسویت قسم ، یک مویت ار گردد فراموشم


سمرقندی دلم ، هفتاد بلخ و بامیان گشتم

میئی از کهنه ری دارم که با هر کس نمی نوشم


چو مه پشت فلک خَم می شود ، مردی تماشا کن

اگر یک لحظه بگذارم زمین ، بار غم دوشم


چو موسی ناگهان از نیل غیرت سر بر آوردم

نَمَردَم گر از این پس ، ظلمتان گردد فراموشم


ثواب این غزل امشب " رضا " آمرزش رندان

که از مهر و مروّتهایشان چون خُمره در جوشم  !!


رضاپارسی پور

************************

[ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 16:17 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]


حدیث خاکیان


چو لیلی باز مجنون می نویسی

به نام ما چه افسون می نویسی


فدای خطّ سبزت زندگانی

شنیدم خوش خطّ خون می نویسی


نمی دانی که با این ترک تازی

چه قانونی به گردون می نویسی


تو چون آیینه با خطّ شکسته

یکی جُرم از صد افزون می نویسی


" رضا " دور از هیاهوهای خاکی

حدیث خاکیان چون می نویسی  ؟!


رضاپارسی پور

************************

[ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 1:30 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]


گفتگو


من آن رندم که او را می شناسم

می و جام و سبو را می شناسم


اگر چون غنچه می خندم ، عجب نیست

هوای کوی او را می شناسم


دلی دارم به گیسویش قلندر

که آنجا مو به مو را می شناسم


به دست هر دلی زلفش نیفتد

که من این تندخو را می شناسم


من آن منصور بر ، دار جنونم

که جرم های و هو را می شناسم


دل تو با کسی در گفتگو نیست

" رضا " این گفتگو را می شناسم  !!


رضاپارسی پور

************************

[ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ] [ 1:49 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]


تکرار زندگی


روئیده بس که خار به گلزار زندگی

گُل را نمانده قوّت اظهار زندگی


عمرم گذشت و من نشنیدم خدای من

یک نغمه دل پسند از این تار زندگی


چون موج بیقرار به هر سو نمی روم

من خسته ام از این همه تکرار زندگی


گفتم در این سفر که کنم تازه یک نفس

کو سایه ای ز مهر به دیوار زندگی


هر روز عمر من بخدا مثل هم شده

سیرم دگر ز دیدن رخسار زندگی


من دست و پای مرگ ببوسم " رضا " اگر

بردارد او ز پشت من این بار زندگی  !!


رضاپارسی پور

************************

[ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 ] [ 9:45 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]

رضاپارسی پور - غروب جمعه- 20 آبانماه - 1390 - حوالی چشمه علی دامغان

*******

هفت خوان وهم


نه خواب می برد مرا ، نه آب دیده ی ترم

نه می گذارییم به خود ، نه می توان که بگذرم


به جز به یاد لعل تو بنوشم اَر شراب لعل

بریده باد عیش من ، شکسته باد ساغرم


چه دولتیست هجر تو ، بیا ببین که روز و شب

تویی به روز در دلم ، تویی به شب برابرم


به جز تو کس نتاخته ، به هفت خوان وهم من

تو رستم دل منی نگار وهم پیکرم


به دست باد می خورد ، ورق کتاب عمر من

به دور چشم مست تو ، جز این نشد میسّرم


زفقر شاعری " رضا " همی به مُلک معرفت

سبوی و جام باده و شراب کهنه می خرم  !!


رضاپارسی پور

************************

[ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ 14:46 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]


بوی یار

مگو که موج به دریا قرار می گیرد

قسم به گُل که زمین را بهار می گیرد

عروج فهم مرا بین ، که چون به گُل نگرم

تمام خاطر من بوی یار می گیرد

دلم که آینه ی روی اوست را مشکن

که انتقام مرا روزگار می گیرد

به هر چه برگ در عالم قسم که روزی حُسن

سراسر همه ی این دیار می گیرد

دو چشم مست در این شهر خود نمی بینم

وگرنه دل ز جهانی کنار می گیرد

به جان دوست که پا ، روی خویشتن بنهم

رضای دوست بدین گر قرار می گیرد

چنان به جنگ غزل چابکم در این دوران

که باج شهر من از شهریار می گیرد

" رضا " حقیقت حالم به آن کسی ماند

که بهر روی گُلی ، دست خار می گیرد  !!

رضاپارسی پور

************************

[ سه شنبه هفدهم آبان 1390 ] [ 1:30 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]

به قول خودم در یکی از غزلهام :

شعر همچون سایه ای دنبال من افتاده است

ور نه طبع وحشی من با کسی دمساز نیست  !!

سرکویری

" فریب "


پس رفته و پنداشته پیش افتادیم


چون کوسه همه به فکر ریش افتادیم


دنیا که بر فریب ما هیچ نداشت


ما خود ز پی فریب خویش افتادیم  !!


رضا پارسی پور

************************

[ شنبه چهاردهم آبان 1390 ] [ 6:53 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]

این سرکویری هم تقدیم به خان عموم :

" محمود دولت آبادی "

سرکویری

" خان عمو "


شراب صد کلیدر را سبویی


قلم را داده نامت آبرویی


چنانت دوست می دارم که گفتم


ندارم چون عمویی ، خان عمویی  !!


دوستدارت - رضاپارسی پور

************************

سرکویری

" ای شعر ببخش " 


با اینکه به عشق مبتلا از تو شدم


شایسته ی صد گونه بلا از تو شدم


تا روز قیامت از دل من نروی


ای شعر ببخش اگر جدا از تو شدم  !!


رضا پارسی پور

دوستان گلم : این عکسها را بدون اینکه خودم متوجّه باشم جناب آقای " احمد معلّم " از من گرفته اند و بخاطر سادگی و طبیعی بودنشان این 2 عکس را در وبلاگم گذاشتم.

************************

[ سه شنبه دهم آبان 1390 ] [ 13:50 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]


رضاپارسی پور - استاد پور عطایی

دامغان - سه شنبه - سوّم آبانماه 1390

 سرکویری

" دود دل "


 روزی برسد که قطره دریا برسد


دود دل ما به چرخ مینا برسد


از بین تمام شاعران امروز


 پیداست کنون چه کس به فردا برسد ؟!


رضاپارسی پور

************************

سرکویری

" دریغ "


       چون زخم ز آب تیغ خوردم ، افسوس

 ماهم که همی به میغ خوردم ، افسوس


از باغ دلم برایتان چیدم شعر


 یک عمر ولی دریغ خوردم ، افسوس  !!

رضاپارسی پور

************************

[ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ 1:27 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]


سرکویری

" باغ باران "


ای آنکه دلم رفته به زلف تو گرو


بشنو ز من و حرف رقیبان مشنو


خواهی تو اگر که مهرت از دل نرود


هر روز بیا به " باغ باران " و برو  !!

رضاپارسی پور

************************

[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 4:23 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]

سلام دوستان :

من اهل شعر نو نیستم  و فوت و فنّشم بلد نیستم و این هم

که می بینید و لطف می کنید و می خوانید احساسی بود که جز در این قالب

 نمی شد و یا من نمی توانستم بیانش کنم .

حالا هر کی دوست داره بیا" دامغان " گَردی ، همراه من بیا . تا آخرشم بیاد.

                                  ********************

                                     ( سفرنامهء تنهایی )

از کویر آمده ام

 از همان شهر عطش

از همان شهر بلوغ پسته

از همانجا که کسی کینه نمی داند چیست

خاک شهرم ، خاکی است که در آن هیچکس آشفته نمی بیند خواب

بجز آن مرد کهنسال و غریب

که در این نامهء بی نام و نشان

این سفرنامهء تنهایی من ، با تو در بارهء او حرفی هست

شهر من شهر پُر از شعر و شعور است ،ولی

او از آن درس نخوانده است که بداند اینجا 

می شود نور ز اندیشهء مردم دزدید

خواه پیر ، یا که جوان

ریزهء نان ز زمین هر که رسد می گیرد،

و سپس می بوسد ، بعد از آن آب دگر می داند

راستش من که نمی دانم دیگر چه بگویم با تو

همه با هم خوبند 

همه با هم یکدل

همه با هم یکرنگ 

مردم اینجا همه در مزرعه با هم خویشند

گُل سجّاده نماز همه زنها با من – گر بیایی  تو در این شهر و بیابی  کینه

ما همه خویش و به هم فامیلیم

ما همه اهل همین آب و گلیم 

شهر ما کاش به اندازهء یک دنیا بود

بعد سی سال هنوز – من ندیدم که زنی

بی حجاب آید بیرون ز در خانهء عصمت به تماشای  خیابان هوس

سیب و زردآلو و گیلاس ، همه پیوندیست

همه پیوند به یک جا داریم

و در اینجا ، همه یک باغ برای

دل تنهایی خود و تماشای شکوفایی خلقت دارند 

تازه این چیزی نیست

بعد سی سال ندیدم ، بخدا – شکند شیشهء فانوس گُلی

سنگ بازیچهء پروانه ، خدا شاهد هست 

خانهء هر که بیایی ، هیمه ای هست و تنور 

و کمی  حوصله گر داشته باشی ، به خدا

نان گرمی به لطافت همه چون برگ گُلت خواهند داد

پا به هر خانه که خواهی بگذار

لیک هشدار که در زیر قدمهای شما – لانهء مورچهء کارگری گُم نشود 

تو ، به مهر آی که ما مهر خوش آمد داریم 

و محبّت را تو تا ته یک کوزه بنوش

هیچکس نیست که چشمش به جمال تو نگردد روشن 

راستی ما سحری ، بانگ خروس هم داریم – وه چه لذّت بخش است

گر بیاییّ و من و تو سحر از بانگ خروس – هر دو بیدار شویم

و به سجّادهء صبح – تا سپیده گُل توحید به اشک ، آب دهیم 

شهر من شهر همه خوبیهاست 

دامغان است ، همان شهر که می دانی تو

آری آنجا که کسی کینه نمی داند چیست

راستی از اینجا – از همین دور و بر شهر بلوغ پسته

من برای تو حکایت دارم

صبح  دیروز که من گلّه به صحرا بردم

سینه ی " بارو " داشت ، زخم "صد دروازه" – پیر مردی بی سر

آری آری همان مرد غریبی که در اوّل گفتم

آن طرف پای درخت سنجد

زیر چادرشب کرباسی خود – که در آن دَم کفن خوابش بود 

داشت خواب همه دنیا می دید – من که نشناختمش 

شاید از حرص آباد – تا بدین جا شب و روز تاخته بود

ور نه حالا که کسی حوصلهء خوابش نیست 

راستی من روی " بارو " پسری دیدم چند – که به بازی مشغول

و یکی آن سوتر – دست در لانهء جغدی می کرد 

آسیابی دیدم ، که خری زیر درختان بلند توتش

به سرش نقشهء یک قالی ابریشم داشت – و نمد پالانش

دختری را دیدم

که به دستش دو سبو آب خنک ، و دلش در تب عشقی می سوخت

آسیابان که دهد عمر خداوند به او – به چُپُق جان می داد

و سگی با چشمش

لذّت بدرقهء دود چُپُق تا ابدیّت را در روی زمین حسّ می کرد

به امانت قسم آنجا من مردی دیدم 

کآسیابش همه پُر گندم بود 

و ، زنش

حوصله و نان جو و چای تعارف می کرد 

آسیابش دیدم ، که خوراکش ، گندم 

و به نهر ، آب هر آنقدر که خواهد باشد 

یک نفس می نوشید 

نوش جانش که همه نان اهالی می داد

عارفی را دیدم 

که برای همه گلهای  لطیف لب جو ، ارمغان آینه از " نجد " آورد 

کاروانی می رفت ، به سوی مقصد نا معلومی 

کیسه هاشان همه پُر بود ز افسون و طلا – و در آن هر که مسافر ، گمراه

شتری آنجا بود – همه بارش ، فانوس – و سوی قریهء ظلمت می رفت

راستی باز همین دیروز ظهر – من و یک مورچه ، دعوا کردیم

سر این بحث که چرا – بال پروانه به اعماق زمین باید برد

خسته ات کردم ، نه _ من که حال آمده ام

چون برای " تو " سخن گفتن از اینجا زیباست

راستی هیچ " تو" می دانی  ؟!

پُشت  آن کهنه  قنات

لانهء روباهیست  !!

من خودم دیدم ، یک بار ، زَنش

با دُم خرگوشم

فرش خودخواهیشان جارو کرد

و به این خاطر هست

که من امروز به دشت

بر سر دوش پُر از آبله ام

یک تفنگ آوردم  !!

   رضا پارسی پور

************************

   بارو = حصاری کهنه بر گرد دامغان

   صددروازه = نام قدیم دامغان

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 0:56 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سرکویری
نه ترک نشاط و شادمانی کردیم
نه جامه به حیله ارغوانی کردیم
دلخسته ز باد و برف و سرما یک عمر
مانند بنفشه زندگانی کردیم !!
رضا پارسی پور
************************
سرکویری

" ستاره بازی "

بیچاره شدیم و چاره سازی کردیم
شادی به حقیقتی مجازی کردیم
با آن که خط جهان به بازی ننوشت
هرشام و سحرستاره بازی کردیم !!
رضاپارسی پور - حوزه ی هنری
************************
سرکویری
دلبسته ی خانه های ارگی نشدیم
قرقاولی و کباب برگی نشدیم
چون شیر گرسنه تشنه مردیم امّا
راضی به دمی شغال مرگی نشدیم !!
رضاپارسی پور
***********************
سرکویری
ما ارث ز روشنان خود می بردیم
از سود شما زیان خود می بردیم
تا اینکه به چاه شب نیفتید،چو شمع
آتش سر استخوان خود می بردیم !!
رضاپارسی پور
************************
سرکویری
چون نی ، نه کشیده قدّ به مرداب شدم
شمعم که به سیر خویشتن آب شدم
سی سال تمام است که در قلب کویر
چون زیره ز اشگ خویش سیراب شدم !!
رضاپارسی پور
************************
دود چراغ
طبع شعری دارم از شمشیر تیزآوازه تر
پای وهمی دارم از عیّار بی شیرازه تر
آشنا با هر چه رند و عاشق و دیوانه ام
من دلی دارم ز شهر خویش صددروازه تر
خورده ام دود چراغ عمری که حالا گشته است
برگ برگ دفترم از برگ گلها تازه تر
می،پرستم خوانده اند در شهر و امّا من " رضا "
می پرستم چشم مست از باده بی اندازه تر !!
رضاپارسی پور
**************

" حریف راز "
گر چه امشب آسمانی ساز طبعم ساز نیست
رفته ام جایی که کس را جرأت پرواز نیست
ای رقیب دیو سیرت هر چه می خواهی بگو
این در دولت به روی هر گدایی باز نیست
من که از هفت آسمان دامان خود برچیده ام
روی خاکم با کسی حاجت به کبر و ناز نیست
قدسیان خود شعر من را تحفهء جان کرده اند
هر چه از انگور می جوشد که مستی ساز نیست
فرق سِحر و شعر بسیار است ای جاهل برو
سِحر را خود آبرویی در بر اعجاز نیست
شعر همچون سایه ای دنبال من افتاده است
ور نه طبع وحشی من با کسی دمساز نیست
یک قبیله روز و شب همراه لیلی بوده اند
لیک جز مجنون کسی را چشم شاهد باز نیست
هر چه ما خواندیم جز قرآن ، همه بیهوده بود
راز گفتم باز و اما کس حریف راز نیست
بعد مرگ من " رضا " گویند اهل دامغان
شهر ما دارد شرابی را که در شیراز نیست
****************************
رضاپارسی پور دامغانی
لینک دوستان
امکانات وب