هفت خوان وهم
نه خواب می برد مرا ، نه آب دیده ی ترم
نه می گذارییم به خود ، نه می توان که بگذرم
به جز به یاد لعل تو بنوشم اَر شراب لعل
بریده باد عیش من ، شکسته باد ساغرم
چه دولتیست هجر تو ، بیا ببین که روز و شب
تویی به روز در دلم ، تویی به شب برابرم
به جز تو کس نتاخته ، به هفت خوان وهم من
تو رستم دل منی نگار وهم پیکرم
به دست باد می خورد ، ورق کتاب عمر من
به دور چشم مست تو ، جز این نشد میسّرم
زفقر شاعری " رضا " همی به مُلک معرفت
سبوی و جام باده و شراب کهنه می خرم !!
رضاپارسی پور
************************
سرکویری
( نور و نگار )
آمد به هزار جلوه آن نور و نگار
پاییز و درون کلبه ام رشک بهار
از بس که شدم محو جمال و سخنش
دستم ببُرید تیغ و ، نارنجم انار !!
رضاپارسی پور
************************
سرکویری
( نور و نمک )
روی تو اگر چه رنگ نسرین دارد
چشمان کبوتر تو شاهین دارد
فرهاد تو من شدم که نور و نمکی
عطر نفس تو بوی شیرین دارد !!
رضاپارسی پور
************************
سرکویری
( عید آتش )
دود دل ما چو راه خورشید گرفت
طوفان شد و این آتش ما عید گرفت
از شعله ی خشک و خیست ای تاک سپاس
میخانه ی ما که بوی توحید گرفت !!
رضاپارسی پور
************************
چرند و پرند 8
( آتش و اسپند )
به آتش
چو اسپند
رویاهایم سوخت !!
رضاپارسی پور
************************
چرند و پرند 7
نه ابری که ببارد
نه مهری که بتابد
نه ماهی که بر آید
کبریتی بکش
تا فانوسی روشن کنیم !!
رضاپارسی پور
************************
سلام دوستان عزیز و گلم:
به دلیل کم شدن سرعت اینترنت موّفق نشدم به دیدنتان بیایم و به کامنتهای صمیمانه و صادقانه و سرشار از مهر و معرفتتان و وظیفه ای که در برابر شما خوبان داشته و دارم عمل نمایم و از لطف و شور و شعورتان تشکّر و سپاسگزاری کنم ، که انشالله به محض بر طرف شدن این مشگل با کمال افتخار در خدمتتان خواهم بود... به قول سعدی فرزانه:
عروس مجلس ما خود همیشه دل می برد
علی الخصوص که پیرایه ای بر او بستند !!
************************
سرکویری
( طاق دل )
بر طاق دلم غصّه نهان می چینم
با چشم پر آب ، خانمان می چینم
من تشنه به روی او و گُل تشنه به آب
با گریه ز خاک زعفران می چینم !!
رضاپارسی پور
************************
سرکویری
( عطش )
تا کی عطشم چو کشت کنجد باشد
شوخی نشنیده ای که از جدّ باشد ؟!
یک کوزه شراب کهنه دارم ، برویم
آنجا که شکوفه های سنجد باشد !!
رضاپارسی پور
************************
سرکویری
( کوکب خیّام )
آموخته تاک از که چنین نوش شدن
یک عمر به روی مهر آغوش شدن
افسانه نه ، بلکه درد بی درمان است
چون کوکب خیّام فراموش شدن !!
رضاپارسی پور
************************
سرکویری
( غم )
شادی که نکرده ام ، همی غم دارم
کو تاک ، که دل به کوزه خرّم دارم
ای پارسیان ، ز رنج چون فردوسی
در سینه غمی ، چون غم رستم دارم !!
رضاپارسی پور
************************