تبليغاتX
باغ باران (اشعار رضا پارسی پور دامغانی)
بعد مـرگ من« رضا» گـو یـنـداهـل"دامغـان" شهر ما دارد شرابی را که در شیراز نیست

 

طبع شعری دارم از شمشیر تیز آوازه تر

پای وهمی دارم از عیار بی شیرازه تر

آشنا با هر چه رند و عاشق و دیوانه ام

من دلی دارم ز شهر خویش صد دروازه تر

خورده ام دود چراغ عمری که حالا گشته است

برگ برگ دفترم از برگ گلها تازه تر

می پرستم خوانده اند در شهر و اما من رضا

می پرستم چشم مست از باده بی اندازه تر


نوشته شده توسط رضا پارسی پور در ساعت 2:54 | لینک  | 

گر چه امشب آسمانی ساز طبعم ساز نیست

رفته ام جایی که کس را جرأت پرواز نیست

ای رقیب دیو سیرت هر چه می خواهی بگو

این در دولت به روی هر گدایی باز نیست

من که از هفت آسمان دامان خود برچیده ام

روی خاکم با کسی حاجت به کبر و ناز نیست

قدسیان خود شعر من را تحفه ی جان کرده اند

هر چه از انگور می جوشد که مستی ساز نیست

فرق سحر و شعر بسیار است ای جاهل برو

سحر را خود آبرویی در بر اعجاز نیست

شعر همچون سایه ای دنبال من افتاده است

ور نه طبع وحشی من با کسی دمساز نیست

یک قبیله روز و شب همراه لیلی بوده اند

لیک جز مجنون کسی را چشم شاهد باز نیست

هر چه ما خواندیم جز قران همه بیهوده بود

راز گفتم باز و اما کس حریف راز نیست

بعد مرگ من رضا گویند اهل دامغان

شهر ما دارد شرابی را که در شیراز نیست


نوشته شده توسط رضا پارسی پور در ساعت 2:52 | لینک  | 

زان باده چشیده ام که مستی نکنم

در طور بلند عشق پستی نکنم

هر چند که در جمع شما تنهایم

هارونم و گوساله پرستی نکنم


نوشته شده توسط رضا پارسی پور در ساعت 2:45 | لینک  |