سلام عزیزان:
خیلی توی این ورق پاره هایی که دارم گشتم تا بلکه تاریخ این سروده ام را برایتان پیدا کنم ولی گویا
این سروده هم جزء اون شعرهایی بوده که چند سال پیش یک کارتن آنها را با عصبانیت ریختم توی تنور
و بعدش هم کبریت را کشیدم و آتششان زدم و این هم که دارید الان می بینید از" هفته نامهء کویر"سه
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1383شماره 515 " برایتان نوشتم.لحظه هایتان سراسر اشراقی باد.
( ظهور خورشید )
حُسن از غنچه و جوش از می و نور از خورشید
هله تا چند در این دخمهء دور از خورشید
هله تا چند در این دخمهء دور از مهتاب
یا چو بوزینه چه آتش بزنیم از شب تاب
هله تا چند در این دخمه سیاه اندیشیم
پشت زانو بنشینیم و به راه اندیشیم
ای در این سلسله ، این سلسله جنبانی نیست
زور بازو بنما ، روز رجز خوانی نیست
تیغ سیراب چو شد تشنهء خون خواهد شد
تو چه دانی که کجا عشق جنون خواهد شد
ساربان زاده ام و آب و درو می فهمم
خواب سبز و عطش گندم و جو می فهمم
من ره و رسم شَخ و شُخم و شبانی دانم
هنر صید و همانها که ندانی ، دانم
استخوان می خورد اُشتر چو به میزان خیزد
دل ز خرمن بکند مور چو طوفان خیزد
دشتها حامله از شهوت باران گردد
نار آتش بزند خویش چو نیسان گردد
قوچ از قلّه چو برخاست یقین کولاک است
نکند گلّه چو نُشخوار ، دَمه چالاک است
گربه از قریه پلنگ اَر ببرد بوران است
رمه گر سیر چَرَد ، آغل و دربندان است
بوته می خندد اگر ابر سیه رو باشد
باد بنشیند اگر شور به کندو باشد
رمه گر ساز مخالف بزند ، تورانه است
کس ندانست چه مقصودم از این افسانه است
تو سر گرگ بیار و سرگرگیش ببَر
بز و بزغاله و اسب و شتر و میش ببر
تا کجا با تو از این شیوهء صحرا گویم
نیستم حوصله ، تا شرح معمّا گویم
ز عدم آمده ایم ، بوی عدم در دَم ما
هنر ما شده است آینه دار غم ما
این منم آینه دار غم انسان ای دوست
سایه پرورد نی اَم ، از تو چه پنهان ای دوست
سایه پرورد نی اَم ، سوخته سیمایم من
دین و دل بسته به این دامن صحرایم من
میوه با دست خود از شاخهء تَر می چینم
و به هنگام درو خوشهء زر می چینم
بار هیزم نکشیدی تو ز صحرا بر پشت
یا ندانی که نمک شب چه کند با انگشت
ناز پرورده نی اَم ، پینه به دستم بسته است
گر چو شمشیر صبوری به شکستم بسته است
سایه پرورد نی اَم ، داس و درو می فهمم
شاعرم من ، سخن کهنه و نو می فهمم
بس که فانوس شما دیدهء پُر نورم شد
عاقبت آینه شیرازه کش شورم شد
شاعرم درد و غم مردم خود می دانم
شاعرم بیش و کم مردم خود می دانم
به جهاز شترم سفرهء نانم بسته است
گر چو شمشیر ز بیداد زبانم بسته است
ز جهاز شترم سفرهء نانم بگشای
همچو شمشیر به بیداد زبانم بگشای
ساربان زاده ام و داس و درو می فهمم
خواب زرد و عطش گندم و جو می فهمم
رمه گر ساز مخالف بزند ، تورانه است
کس ندانست چه مقصودم از این افسانه است
بس که فانوس شما دیدهء پُر نورم شد
عاقبت آینه شیرازه کش شورم شد
باز می گردم از وهم بیابان اینک
باز می گویم ای دخمه نشینان اینک
کس ندیده است به شب ، گر چه عبور خورشید
به همین قصّه خوشم تا به ظهور خورشید !!
( دامغان – رضا پارسی پور )
************************
بچّه ها:
با هم برای آمنه دعا میکنیم
از همهء شما خواهش میکنم توی لینکهای "باغ باران" روی اسم خانم "آمنه بهرامی"کلیک کنید.
بعد هر کاری که می توانید براش انجام دهید.( بنی آدم اعضای یک پیکرند...!! )
************************
قصّهء شب
کاسهء آب مرا رندان شرابش می کنند
شب غزل تا می نویسم ، صبح قابش میکنند
تا یکی مضمون تَر می یابم ، این نامردمان
با کمی تغییر با نام خود آبش می کنند
باز می خوانند وقتی حرف من را پیش من
همچو آن مرغم که بر آتش کبابش می کنند
جز نمک چشم جراحت را نبستم سرمه ای
این سخن را اهل معنی صد کتابش می کنند
آب پاکی عاقبت ریزد به دست خاکیان
هر که را در جمع رندان کم حسابش می کنند
یک غزل هر شب " رضا " وقف دل خود کرده ام
گویی آن طفلم که شب ، با قصّه خوابش می کنند !!
( دامغان – رضا پارسی پور )
************************
سلام ، دوستهای گل و با مهر و معرفتم :
انشالله شب یلدا با یک مثنوی دامغانی که پر است از بوی نمک و ستاره و کویر در خدمتتان هستم.!!
( سرّ )
بال و پر فرشتگان ریخته روی دوش من
کی به فلک رسانده است ، قصّهء نوش نوش من
کوه وجود من اگر خاک شود روا بود
یارم امانتی گران هشته به روی دوش من
غیرت یار آتش و بر سر سرّ زبان شدم
باز برو که آن صنم باز کشیده گوش من
عقل حکایت آفرین لب به قدح نمی زند
کیست که تا بیان کند شور من و خروش من
آینه دار حُسن او ناظر خود نمی شود
جملهء تن زبان مشو غنچهء خرقه پوش من
زان سحری که بر سر کوثر و زمزم آمدم
سجده به خُم نمی کند این دل باده نوش من
در سر زلف او " رضا " کرده ام آشیانه چون
بال و پر فرشتگان ریخته روی دوش من !!
( دامغان – رضا پارسی پور )
************************
دارد نظر به خانه خرابان همیشه عشق
ویرانه فیض می برد از ماه بیشتر !!
( صائب )
بیار باده و اول به دست " حافظ " ده
به شرط آنکه ز مجلس سخن به در نرود !!
سلام
" یاران "
عیدتان مبارک
( دریـای مــــــــــــــرواریـد )
رســیـــدی از ره ای خـــورشـیــد روی و عـــیــــد آوردی
هــمــان مــهــــری کــه بــر مــن ســـالـهـا تــابـیـد آوردی
چـنـان مـسـتـم نــمـــودی از شــــــراب جــام دیـــدارت
کـه چـون یـوسـف درون چــاه و شــب، خـورشـیـد آوردی
چــراغ و چـشـمـت ای بخـت بلند اخـتـر هـمی روشـن
کــه در چــشــــم و چــــراغ تــشــنـــه ام ، ناهـیــد آوردی
به جای عـــود می بـویـم ، به جای مُشک می بوسم
هـمـیـن بــرگـــی کــه بـــا خــود از درخـت بــیــد آوردی
به اینجا چون رسیـدم ، مانـده بودم تا چه بنویسم
دویــــدی از درخـــت قـــافـیـــه ، گــــل چــــیــد آوردی
دو، بـیـتـی، مـانـده تا پـایـان شــعــرم بـود ، خـنـدیـدی
کـــه یــعـنـی تـشــنـــه ام ، دریــای مــــــرواریــــد آوردی
به خــال و خــطّ و چـشــم و روی و مــوی و طاق ابرویت
سـلام الله ، بـر مـن ، ســـــــوره ی تــوحــــیــد آوردی
" رضــا " امـروز روز عــیــد و مـن بـا مــاه و می،هـمـدم
بـخـوان از نـو غــزل، اَحسن، که با عـیـد عـیـد آوردی !!
( دامغان - رضا پارسی پور )
************************
ز "ری " تا "بامیان"
من دلـی دارم پــر از مـشرق ز"ری" تـا "بــامــیــان"
صد چمن گل, صد قنات و چشمه و صدکهکشان
بـگــذریــم , امــســال گــنــدمــزار پــر پـــروانـــه بــود
آســمــانــی پـر پـرسـتـو , پـر پـرسـتـو آســمــان
خسته خسته مـی شکسـت آهوی زخمی در کویر
دسته دسته می نشست از راه مرغ تشنه جان
مـن نـمـیـدانــم کـجــا خــوانــدم دو تــا کـــبـــک دری
با دو بـال سـرخ سر بـر دوش هم در آشیـان ؟!
داغـدار کـیــسـت ایـن چـوپــان مــجـنـــون روزگــار ؟!
از کـجــا پــیــچـیــده دود دل بـه دشـــت خـاوران ؟!
دوش تـا در بـــاغ آتـــش همدمی پیدا کـنــم
گل به گل فانوس مـی ـ می سوخت دشت ارغوان
تا شـقــایـق می ، بـنـوشـد یـک ســبـــو آتــش بــیــار
خـوش نباشـد گر بسـوزد از عـطـش ایـن مـیـهمان
مـن بـه رســـم یــادگــاری در گــل مـسـتـی "رضــا "
این غـزل را هـم نـوشـتـم , نوش جان انس و جـان !!
( دامغان - رضاپارسی پور )
************************
این سروده ام :
نگاهی دیگر، ازمنظری دیگر به واژهء ( قـقـنـوس ) است و به قول "حضرت حافظ":
...دیدهء بد بین بپوشان ای کریم عیب پوش
زین دلیریها که من در کنج خلوت می کنم...!!
************************
( ققنوس )
شد غروب ، آمد دوباره
آن نگارین سرنوشتم
در میان باغ حُسنش
من ، پی سیب بهشتم !!
یک طرف فانوس و قرآن
یک طرف افـیـون وباده
ساغرم پُر سنگ توبه
در دلم آتش فُـتاده
ساکتم ، سیگار برلب
در دلم جنگیست پنهان
دیو شهوت ،همچو رُستم
برده عـقـلم ، زابلستان
خوب می خواند دو چشمش
گرم غوغای وجودم...!!
او که شد ، با خویش گفتم:
رستم افسانه بودم !!
من کویری ، همچو دوزخ
چشمه ای بود او گوارا
هر که بر من خُرده گیرد
نیست او از نسل " حوّا " !!
باز من مثل همیشه
شرمسار خویش گشتم
خرمنم آتش گرفت و
عاقبت اندیش گشتم
شب رسید از راه باید
نفت در فانوس ریزم !!
هیمه های توبه ام کو ؟!
تا چو" قـقـنـوسـی " بسوزم !!
( دامغان-رضاپارسی پور-سه شنبه-پانزدهم اسفندماه-1385)
************************
سلام :
یاران باغ باران...مرا به مروّت و معرفتتان ببخشایید اگه که به دیدنتان نیامدم و یا مطلب جدید در وبلاگم نگذاشتم. رک و راست خیلی آشفته و به هم ریخته ام ، باشه تا وقتش برسه.!!
به قول رفیق و همشهری و استاد عزیز و گلم:
" جناب آقای علی معلّم دامغانی " :
سخت دلتنگم ، دلتنگم ، دلتنگ از شهر بار کن تا بگریزیم به فرسنگ از شهر
بار کن ، دیو نی اَم ، طاقت دیوارم نیست ماهی گول نی اَم ، طبع خشنسارم نیست
من بیابانیم ، این بیشه مرا راحت نیست بار کن ، عرصهء جولان من این ساحت نیست
بار کن ، بار کن این دخمهء طرّاران است بار کن گر همه برف است ، اگر باران است
کم خود گیر ، به خیل و رمه برمی گردیم بار کن جان برادر ، همه برمی گردیم....!!
...تا پایان این مثنوی بلند و عمیق و دقیق.
و ختم کلام ، به قول دوست به تمام معنا شاعرم " جناب بهمنی " :
( گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم !! )
ساغر دلتان مدام از مدام مهر و معرفت لبریز و لحظه هایتان سراسر اشراقی باد.
ارادتمند و دوستدارتان- رضا پارسی پور
************************
( ساغـر آخـر )
دلــــی دارم مـــیـــان داغ و دود از لالـــه روشـــــن تر
قــبـایـی از تـوکّـل در بـر از پـــــولاد جـــــوشــــــن تر
چـــــراغ جــام و فــانــــوس وشـــراب کـهـنـه و آتـــش
کـجـائـی ای "مـنوچـهــری*" کـنـی ایـن بـزم روشــن تر
نه از سنگ است دل ، آن را که می داند چــه مـی دانـم
چـه دانـــم ، دارد او قــلـبـی ، ز آهـــن ، زنگ آهــن تر !!
چـو بـلـبـل عاشــقـم، با خـار صحــرا ، خـــو نمی گـیرم
کـجـا دیدی در این گـلـشـن ، ز مـن آشــفــتـه گـلـشـــن تر ؟!
خــدایــی هــسـت و روزی هــسـت و پـایـان شــب تاری
چـرا ایـن خـلـق جـاهــل را ، کـنـم با خویـش دشـمـن تر ؟!
غـروب غـصـّه نـزدیک اسـت و شـام عـاشــقـان روشــن
بخوان این قـصـّه را بر هـر که از من هـست بـیـژن تر !!
بـه بـیـت هــفــتــم شــعـــر " رضـا " و ســاغــــر آخـــر
نـــدارد دامـغــــان شــاعـــــــر زمـن آلــوده دامــــن تر !!
* - (منوچهری دامغانی)
( دامغان - رضاپارسی پور)
************************
( غروب )
افق خونین ز مهر خاوری شد
غروب آمد ، دلم خاکستری شد
به روی اشک مردم پا گذارند
زمانه دورهء اسکندری شد
نه کافر نه مسلمان می شناسم
که جنگ دین و دانش زرگری شد
یکی موسی در این طور تجلّی است
و دیگر هر که آمد سامری شد
چو سلمان و ابوذر از صراحت
خوراکم نان خشک بربری شد
چراغی کو" رضا " تا باز گردیم
که دور مهتری با کهتری شد !!
( دامغان – رضا پارسی پور )
************************
( های و هو )
چو عمری این دلم با صبر خو کرد
مرا عیش سلیمان در سبو کرد
بنازم این دل عشق آفرینم
که عقل خود فدای زلف او کرد
یکی آن دار عارف کُش بیارد
که منصور دل ما های و هو کرد
تمام آب دریاها بریزید
که این ققنوس با آتش وضو کرد
به جای باده پُر کن جامش از شیر
هر آن عاشق که فکر آبرو کرد
غم دنیا به دامانش نشیند
کسی کز او به جز او آرزو کرد
به یاد عطر و بوی دامنش بود
در این بُستان " رضا " هر گُل که بو کرد !!
( دامغان – رضا پارسی پور )
************************
حریف راز
گر چه امشب آسمانی ساز طبعم ساز نیست
رفته ام جایی که کس را جرأت پرواز نیست
ای رقیب دیو سیرت هر چه می خواهی بگو
این در دولت به روی هر گدایی باز نیست
من که از هفت آسمان دامان خود برچیده ام
روی خاکم با کسی حاجت به کبر و ناز نیست
قدسیان خود شعر من را تحفه ی جان کرده اند
هر چه از انگور می جوشد که مستی ساز نیست
فرق سحر و شعر بسیار است ای جاهل برو
سحر را خود آبرویی در بر اعجاز نیست
شعر همچون سایه ای دنبال من افتاده است
ور نه طبع وحشی من با کسی دمساز نیست
یک قبیله روز و شب همراه لیلی بوده اند
لیک جز مجنون کسی را چشم شاهد باز نیست
هر چه ما خواندیم جز قرآن همه بیهوده بود
راز گفتم باز و اما کس حریف راز نیست
بعد مرگ من" رضا "گویند اهل " دامغان "
شهر ما دارد شرابی را که در شیراز نیست !!
( دامغان - رضا پارسی پور )
************************
( خطّ عیش )
باز بر می خیزد از هر کوچه بوی یاسها
فصل فصل چندم از سال است ، ای گیلاسها
ای دروگرها خداقوّت که از رنج شما
عطر عرفان می چکد وقت درو از داسها
ای کماندار از مروّت نیست در آئین صید
خون آهو ریختن وقت گُل ریواسها
دولتش پاینده آن رندی که بی اندیشه ساخت
خانهء عقل مرا در کوچهء احساسها
خطّ عیش من برون از هفت خطّ ساغر است
من نمی گُنجم " رضا " هرگز در این مقیاسها !!
( دامغان – رضاپارسی پور )
************************
( عـاقــبـت انـد یــش )
"پارسی پـور"م و " ابـوذر " کـیـش
مـثـل " سـلـمـان پـارسـی " درو یـش
در بـهــشــت زمـیـن کــو یـر اخــــتر
رازهــای دلــم ز کــــــو کــــب بـیـش
نـوش جان ، مـن که چـشـم دل سـیرم
تـو بـفـــرمـا کـه کــس نـیـفـتـد پـیـش
نـیـســتـم چـون بـه کـیـســه دیـنــاری
نـیـسـت از رهــزنـان مـرا تـشو یـش
نـمـــدی هـســــت و کــــــوزهء آبــی
لـقـمـه نـانـی ّو از ســــرم هــم بـیـش
شــوکــرانی بـه شــکر می نوشـم
صــبـــر تـلــخ است و نـوش بادم نیـش
یـک قـــــلـــــم دارم از ازل عــاشـق
تا ابد مست و عـــــاقــبـــت انـد یــش
مـن " رضـــا "از تـبـار خــورشــــیـدم
نه کسی خو یش من،نه من با خو یش !!
( دامغان - رضاپارسی پور )
************************
درخت آتش
هـمـچو کاخ بخت خود هر چند ویـرانـم هنــوز
چـون درخـت آتـشی در" بـــاغ بـارانـــم " هـنـوز
از دل خود شـکوه دارم نـی شکایـت از شمـا
کز چه چون یوسف چنین آلـوده دامـانـم هنــوز ؟!
می درخشم در میان شام خود چون آفـتـاب
همچو کوکـب مـن ز کار خویـش حیـرانم هنـوز !!
مثـل نـقـد کـهــفـیـان یـک روز روشن میـشــود
از چــه عـمـــری در مـیــان کــوه پــنــهــانــم هنــوز
جسم و روحم سوخت این یلداترین شام جهان
شمع می داند چه می گویـم تــرا جــانـم هنــوز !!
در میان غـربـت خـود چـون غـبـــاری گـم شــدم
مـی روم از یــاد و پــنـــدارم کــه طــوفـــانـم هنــوز
هفت بیتی هست در ملک ســخـن من ساکنم
لیک چون مجنون "رضـا" مــرد بـیـابـانـم هــنـوز !!!
( دامغان - رضا پارسی پور )
************************
( فصل کوچ )
هنوز خانه نشینم به عذر باروها
هنوز مرثیه خوانم به مرگ شب بوها
کویر زاده ام و شاعری کویر اندوه
پُر است دشت دل من ز خون آهوها
چنان ز پیر و جوان آبروی می ریزند
که خون نریخته خود خنجر هلاکوها
به کعبه معتقدم گر چه باز می سوزند
دلم به قبلهء زرتشت ، همچو هندوها
شهید جهل خودم خوان که لب نخواهم زد
دگر به کوزهء پُر شبههء ارسطوها
اگر چه فصل خزان فصل کوچ انسان نیست
" رضا " شدم که کنم کوچ با پرستوها !!
( دامغان – رضا پارسی پور )
************************
آخرین برنامه ای که داشتم تو ، یه مجلس عروسی بود ، تو اون پائین مائینای شهر ، که خیلی کم پول می دادن ، ولی عوضش درست و بجا ، چپ و راست بهمون می رسیدن... !!
( علی " سنتوری " )
************************
( باد و باران و رقص صنوبر )
************************
باد و باران و رقص صنوبر
بوی بارو و گلهای شبدر
از کران رسته تا بیکرانه
سنبل و سوسن و رازیانه
می روم تا دل دشت گندم
خسته ام ، خسته از حرف مردم
حرفها کهنه همچون خرافات
روح من خسته از این مکافات
حرفها زندگی سوز و دلگیر
گامها در سراشیب تقدیر
زندگی گَرد شهوت گرفته
باد در کوزه هیبت گرفته
دل به دریایی از خون زدم من
سر به صحرا چو مجنون زدم من
شهر با عشق بیگانه گشته
خامُش و سرد و ویرانه گشته
شهر گفتم ، تو دنیا بخوانش
رود گفتم ، تو دریا بخوانش
من گریزان از این شهر و مردم
می روم تا دل دشت گندم
من جدا از همه با کُریچم
من مخوان مر مرا رو که هیچم
باد و باران و رقص صنوبر
بوی بارو و گلهای شبدر
از کران رسته تا بیکرانه
سنبل و سوسن و رازیانه
آی باران ببار آمدم من
آی شخم و شیار آمدم من
آی صحرای خلوت گزیده
آی از حرف مردم رمیده
آی دامان خلقت گرفته
همچو من خو به عزلت گرفته
خیز تا زیر باران بخوانیم
خیز با یاد یاران بخوانیم
باد و باران و رقص صنوبر
بوی بارو و گلهای شبدر
از کران رسته تا بیکرانه
سنبل و سوسن و رازیانه
عشق من را کسی دل ندارد
موج کشتم که ساحل ندارد !!
( دامغان – رضاپارسی پور )
************************
( سرکو یری )
بده می تا بشویم دفترم را
زنم آتش کتاب باورم را
بیار از کعبه آبی تا بشویم
شب صبح سفر بال و پرم را !!
************************
( آسمـان گـردی )
عـجـب نی گـر مـیـان زاغ و کـرکـس از هـمـه فــــــردم
عـقـــــــــابـم ، بـر بـلــــنـدم آشــــیـان و آســـمـان گــردم
کـه مـیـدانـد چـه هـا مـن دیــده ام ، کــو هـمـــدم رازی ؟!
که می خـوانـد چـه می خـوانـم ، رها کن مرغ ولگردم ؟!
بـه تـقـدیـر آســـمـانـی ســـرنـوشــت و از زمـیـن دورم
اگــر جـفـتـی بـیـابـم در فـلـک ، از جـمـلـگـی فـــــردم !!
غــبـار خـاطــری از مـن ز دوش کـس نـمـی خـیـــز د
هلا ، آئـیـنـه ای رو کـن ، کـه در وی بنگـری گــردم
چراغ هوش من پر جوش و چون خورشـید ، می بینی
سبک سیر و سبک روح و سبک پـرواز و سـرگـردم
بـبـیـن ، زاغ و زغـن را نیسـت چـون یارای پــروازم
مـیـان آسـمـان فــردم از ایـشـان ، در زمـیـن ، طـردم
عـقـابـی نیست ، چیزی نیست ، کن تـیـمـار فـانـوسـی
به روی بـرفـهـای ســـرخ ، پـیـدا می کـنـی ، ســـردم
بـیـار آئـیـنـه ای از کـولـه بـار شـــمـــس تــبــریـــزی
که گـر آئـیـنـه خـوان باشـی ، بخـوانـی با که هـمـدردم
" رضا "یک کوزه شعـر پاک و روشن زآسمان گردی
برایت ارمـغــان از چـشــمـهء ، خـورشــــیـد آوردم !!
( دامغان - رضاپارسی پور )
************************
فتنهء صد انجمن ، آشوب صد هنگامه ایم
گر به ظاهر چون شراب کهنه خاموشیم ما !!
(مولانا صائب تبریزی - گل )
( سرکویری )
بیا گردُم به دور مهرت ای ماه
که رویت دور باد از چشم بدخواه
تو دستُم را به دامانت رساندی
و گر نه ، کی رسیدن داشت این راه ؟؟!!
************************
( شطّ شعر )
عجب عیشی در این طبع روان است
عسل در کام جانم ، شوکران است
گناه گُل چه بود آخر که چون ما
به خاک افتاده از هفت آسمان است ؟!
لباسم بر تنم ، می خندد از فقر
چو سوسن خرقهء ما خود زبان است
اگر چه در صبوری همچو کوهم
درون سینه ام ، آتشفشان است
به شطّ شعر من کشتی مینداز
که این دریای ناپیدا کران است
ببوسی گر چو من خال لبش را
چو خضرت آب حیوان نور جان است
برای دیدنت ، بر گشتم از عرش
تو را از آن سفر ، این ارمغان است
چو من ای دوست با دل هم سخن شو
سخن کز دل برآید ، جاودان است
می از انگور و گوهر از بدخشان
" رضا " از خاک پاک دامغان است !!
( دامغان – رضا پارسی پور )
************************
( در بیابان بیم تنهائی ، کجا داریم ما
گردباد آنجا ز یاران پریشان گَرد ماست !! ) *
* - تک بیت از :
( دانش مشهدی – قرن یازدهم )
************************
ویا به قول ( امیر آقا ) ترانه سرای فیلم " سنتوری"
...مجنونم و دلزده از لیلی یا
خیلی دلم گرفته از خیلی یا ...!!
( سرکو یری )
چو ابرُم رو ، به باران ریشه دارُم
چو فرهاد آتشی در تیشه دارُم
میان آب و خاک و باد و آتش
شب مستی به دستُم ، شیشه دارُم !!
************************
چو ابرُم رو ، به باران ریشه دارُم
به دستی جام و دستی شیشه دارُم
خوشُم کشتی بسازُم در بیابان
کجا دانی چه در اندیشه دارُم ؟؟!!
************************
( دل ولگرد )
گر چه در سینه به جز یک دل ولگرد ندارم
رستم شعرم و در شهر هماورد ندارم
شده ام معتقد آتش و می ، فصل زمستان
چه کنم ، حوصلهء مونس دَم سرد ندارم
در بساطی که از آن گََرد به خورشید نشسته
به خدایی خدا من به دلم گَرد ندارم
همه شب خون جگر می خورم از دست سرودن
عاشقم ، عاشق شعرم من و همدرد ندارم
پینه بر دست و کفن پاره ام و روز قیامت
دوش پُرآبله از منّت نامرد ندارم
من " رضا " معتقد عشق خداوند جهانم
گر چه در سینه به جز یک دل ولگرد ندارم !!
( دامغان – رضا پارسی پور )
************************
در چمن موج طراوت ز سر سرو گذشت
کشتی باده بیارید که گل طوفان کرد !!
( سید میر رضی-ملقب به "دانش مشهدی " - قرن یازدهم )
************************
( سرکویری )
بسوزان زیر این گنبد ، چو عودُم
که بوی عشق برخیزد ز دودُم
بیا تا پیش پایت سر ببُرّم
دلُم ، یعنی همه بود و نبودُم !!
************************
( آئینه دار امید )
وقتی دلم را شکستید دیدید باران نیامد
شد هر دو چشمانتان خشک ، مرغ سلیمان نیامد
من با کسی بد نکردم ، امّا به جز بد ندیدم
دیوید و در فهمتان جز ، فکر پریشان نیامد
در شهرتان مانده ام تا ، روشن کنم من چراغی
یوسف عبث ای سیه دل ، در شام زندان نیامد
گفتی که میدان این عشق ، بعد از تو خالی نماند
دیدی تو وقتی که رفتم ، مردی به میدان نیامد
مجنون لیلا پرستم ، فارغ ز دیوان و دفتر
طفلی به شیدائی من ، در این دبستان نیامد
عمری به دست خیالم ، گیسوی " او" شانه کردم
این طبع آشفته گیسو ، در دستم آسان نیامد
قرآن و شمع و گلاب و ، دف روی قبرم گذارید
تا کس نگوید که عشق از ، آلوده دامان نیامد
جان " علی " چون " ابوذر" ، عریانتر از ذوالفقاریم
سیلی چو ما تشنه کامان ، از قاف ایمان نیامد
گوساله سازان شعرند ، این شاعران زر اندوز
توراتشان روی دوش و ، حکمت از ایشان نیامد
در شهر کوران " رضا " من ، آئینه دار امیدم
خشکیدم از سوز و سرما ، گفتم زمستان ، نیامد !!!!!
( دامغان – رضا پارسی پور )
************************
سلام بچّه ها:
شرمنده ءاین همه مهر و محبّت و معرفت و شعورتان بوده و هستم ولی چه کنم که اینجا سرعت خطها خیلی پایینه حتی خودم به دیدن خودم و باغ خودم نمی توانم بروم.!! و مطمئن باشید که برای همیشه همهء شما در دلم لینک شده اید و داغ مهر و معرفت و شور شیرین شهد شعور و حضورتان تنها سرمایه و راح روح این نگهبان لاله در این رهگذر باد است که به محض بر طرف شدن این مشکل با افتخار در خدمتتان خواهم بود.انشالله.
در و دیوار جهان شاهد بیتابی ماست
حال مرغان گرفتار قفس میداند !!
( ناظم هروی )
( شرابخانهء آدم )
شرابخانهء آدم نمی کند مستم
ندانم از چه سبب دل به این سفر بستم
حریف رندی خود هیچکس نمی یابم
سیاه نام و سیه نامه و سیه مستم
کجاست اهل یقینی در این شب تاریک
که تا حقیقت هستی بگیرد او دستم
لطیفه ایست که موقوف بس هدایتهاست
اگر گمان نبرم من به خود ، که من هستم
غبار ظلمت و جهلم ، هزارچندان شد
در این فراخ بیابان به هر که پیوستم
به پای بوس تو دارم سری به بخت بلند
چو خاک پای توام ، دلبرا مخوان پََستَم
قیاس کن سر زلفت به حال من یعنی
به عمر خویشتن آسوده هیچ ننشستم
چو می ز کوزهء غنچه به ساغر گُل رفت
چنان ز خویش برفتم که توبه بشکستم
" رضا " مبند چنین دل به زلف زهد ریا
به بند عشق من از قید خویشتن ، رَستَم !!
( دامغان – رضا پارسی پور )
************************
خُنُک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
و نماند هیچش الاّ ، هوس قمار دیگر !!
( کافرستان وجود )
نیست دوری کو در آن آتش به دست ما نبود
می ، کجا در کوزه ای جوشید و مست ما نبود ؟!
پای ما کی می رسید آن سوی نیل روزگار
معجز موسی اگر با چوبدست ما نبود ؟!
خلق عالم گر چه از خُمخانهء ما غافلند
لشگر غم را جگر ، بهر شکست ما نبود
هر چه بادا باد ، در این کافرستان وجود
پاک دامن تر ز پیر می پرست ما نبود
زاد راه ما نمی شد عقل صاحب اختیار
گر " رضا " دیوانگیهای الست ما نبود !!
( دامغان – رضا پارسی پور )
************************
آره بابا ، شما هم حقّ داری به ما سرکوفت بزنی !! دیگه بالاخره ، پای از ما بهترون که میاد وسط ، معلومه " مجید سوزوکی سابقه دار " جاش کجاست ؟! حبس که بودم ، یه چیزایی شنیدم ، باورم نمیشد ، در دکّان آقات دیدمش. مبارکه !!
دیالوگی کوتاه از : ( فیلم اخراجی ها)
************************
( چراغ کوچه )
من جوانی ای جوان با روزگار خویش کردم
کوه را کندم ز جا ، سنگ مزار خویش کردم
خرمنی از دانه های گُل به دامن داشتم من
خوشهء پوسیده ای را برگ و بار خویش کردم
غفلت آشوبم چو سیل خانمان سوز بهاری
نادم از کاری که با شهر و دیار خویش کردم
همچو دریا از که مینالم که در طوفان عالم
موج را آورده ، صاحب اختیار خویش کردم
من چراغ کوچه را ، با سنگ نادانی شکستم
از که نالم ، تیرگی را خود به کار خویش کردم
در غروبی سرد و پائیزی " رضا " دل کندم از خود
همچو ققنوسی نشستم ، انتحار خویش کردم !!!
( دامغان – رضا پارسی پور )
************************
سلام بچّه ها:
از لطف همه ی شما ممنون و سپاسگزارم - همانطور که می دانید و می بینید
من هر روز یک شعر جدید تقدیمتان میکنم که نوش جانتان-ولی بعضی گلایه دارند
که چرا دعوتمان نکردی بیاییم و بخوانیم - رفیق انصافم خوب چیزیه من هر شب
تا صبح ، اونم با این وضع اینترنت لاک پشتی کارت دعوت پخش کنم ، پس کی
بخوابم ؟؟ مطالعه کنم ؟؟ چت کنم ؟؟ ...؟؟ یعنی گناه کردیم توی این روزگار
به این بدی شاعر شدیم ؟! ما هم اولش آدم بودیم و تو اون باغ و سیب و ...
یادته ؟!دیدی حالا حق با من بود!!تو بیا ، کامنت بذار، نوکرتم هستم میام -
تو بیا - به قول اون مطربو :" گر سر ننهم آن گه گله کن" یا هم به قول رفیق گلم
"سید علی-سید موسی":" یار خوبه خودش بیا "!!
خیلی مخلصیم.
************************
