تبليغاتX
باغ باران (اشعار رضا پارسی پور دامغانی) - سرکویری
بعد مـرگ من« رضا» گـو یـنـداهـل"دامغـان" شهر ما دارد شرابی را که در شیراز نیست

 

ای خوب سلام

پرسیده بودی چرا اینقدر در اشعارم از فانوس و زعفران استفاده میکنم ؟!

برای اینکه خیلی به هم شبیهیم !! 

************************

سرکویری

( عطش )

 

چون شعله میان دشت شب پخش شدیم

 

مردانه ببین به چاه با رخش شدیم

 

با اینکه عطش وجودمان را پر کرد

 

مثل گُل زعفران ثمر بخش شديم !!

 

************************

(  آيينه )

 

خوانديم خط ِ صفحه ی رازی كه نبود

 

ديديم سر زلف درازی كه نبود

 

خود اين گُل زعفران كه همدرد من است

 

شد آينه ام ، آينه سازی كه نبود !!

 

رضاپارسی پور - دفتر آفرينشهای ادبی حوزه ی هنری

************************

" دوستان گُلم ، آپ هر شب یادتان باشه.منتظر و ممنونتانم "

************************

نوشته شده توسط رضا پارسی پور در ساعت 21:30 | لینک  |