دوبیتی / سرکویری

دوبیتی / سرکویری

آبِ پاکی

چنان از دیدنِ رویِ تو مستم

که از مستی نمی دانم که هستم

نمی تابد چو مهرت بر سرِ من

بریز آن آبِ پاکی رویِ دستم !!

رضا پارسی پور

**************

#دوبیتی_سرکویری

#آب_پاکی

#رضا_پارسی_پور

**************

دوبیتی / سرکویری

بیتابی

چنان از دیدن روی تو مستم

که آخر می دهی کاری به دستم

نمی تابد چو مهرت بر سرِ من

ز بیتابی به مهتابت نشستم !!

رضا پارسی پور

**************

#دوبیتی_سرکویری

#بیتابی

#رضا_پارسی_پور

شیر آشیان

شیر آشیان

کن چاره ی بیچارگان ای دستِ تقدیر

سیرند و ما را کرده اند از زندگی سیر

مادر اگر طفلی بزاید در سحرگاه

از غصّه و غم می شود طفلک به شب پیر

گمگشته و گُم کرده راهیم در بیابان

کو اختری تا سر زند زین شامِ دلگیر

غم روی غم بارد چو باران بر سرِ ما

رستم اگر آید شود اینجا زمینگیر

این شهر و این تو ، هر کجا خواهی نظر کن

بر دست و پای مردم است از فقر زنجیر

با حسرت از پیرانِ آبادی شنیدم

ویران شد این شیر آشیانِ خالی از شیر

وقتی " رضا " نانی میان سفره ای نیست

بر دوشِ کی باید نهادن دستِ تقصیر ؟!

رضا پارسی پور

**************

#غزل

#شیر_آشیان

#رضا_پارسی_پور

آخرین نگاه

آخرین نگاه

این غزلم برای بیش از سی سال پیش است .

رفتی و مهر خود به دلم جا گذاشتی

سنگی به رسم توبه به مینا گذاشتی

ای آفتاب ، با همه مهرت مرا چو شمع

تنها به دست باد صبا وا گذاشتی

ای آشنا به جان تو یادم نمی رود

روزی که تو به دشت دلم پا گذاشتی

خواهی بیا و خواه برو ، میل میلِ توست

حالا که بی نصیب دلِ ما گذاشتی

امروز بی وجود تو عمرم ز دست رفت

فردا چه سر کنم که نه فردا گذاشتی

ای شهسوار حُسن ، شکایت کجا بَریم

ما را میان گَردِ ستمها گذاشتی

ای آنکه نام ما به رفاقت نمی بری

از کی تو پا به کوچه ی حاشا گذاشتی

در آخرین نگاه " رضا " گفتمش که باز

رفتی و مهرِ خود به دلم جا گذاشتی !!

رضا پارسی پور

**************

#غزل

#آخرین_نگاه

#شهسوار_حُسن

#رضا_پارسی_پور